میخواند و
با شعرهای «خورشیدخانم آفتاب کن» یا «تو خورشید منی، من آفتابت» بیدارم میکرد، میخندید و پردههای تختم را کنار میزد، بعد بغلم میکرد و مرا که هنوز درست و حسابی خواب از سرم نپریده بود از پلهها میبرد پایین. آن صبحها چشمهای عسلیاش برق میزد، با دقت رژلب میزد، موهای بور براقش را با چند سنجاق عقب میداد و بقیهاش فر میخورد دور گردنش.