بالاخره میفهمیدم که چرا بوی مرگ همچو صداییست که آواز میخواند، صدایی که فرا میخواند. میفهمیدم چرا این همه مردهها ما را صدا میزدند. آنها چیزی از ما میخواستند. چیزی که فقط ما میتوانستیم به آنها بدهیم. این چیز، ترحم و دلسوزی نبود، چیز دیگری بود. چیزی عمیقتر و مرموزتر از آن. نه صلح و آرامش گور بود نه یاد و خاطره و عفو و محبت. چیز دیگری بود...
چیزی آمده از دورترها؛ دورتر از انسان، دورتر از زندگی.