جانور نفرتانگیز، مهوع و وحشتناک بود، اما داشتم آن را میخوردم، با ولع میخوردم، و در آن حال میترسیدم مزه و طعمش را تشخیص بدهم. همینکه یکی را میخوردم، چشمان براق دومی را میدیدم، سومی را... آنها را هم خوردم... دست آخر دستمال سفره را خوردم، بشقاب را، گالشهای پدرم را، تابلو سفید را... هر چیزی را که چشمم به آن میافتاد میخوردم، چون احساس میکردم هیچ چیزی جز خوردن بیماریاَم را برطرف نمیکند. صدفها چشمان وحشتناکی داشتند و نفرتانگیز بودند. تجسم آنها مرا دچار لرز میکرد اما میخواستم بخورم! بخورم.
ناگهان از درون من فریادی بلند شد: «صدف بهم بدین! من چند تا صدف میخوام!»