رویش نمیشد بگوید کفِ دستش عفونت کرده و کُلِ ماجرا همین است. در اتاقِ بزرگی که بستری بود همه زخمهای درستوحسابی داشتند. زخمهای جدی و مردانه. زخمهایی که تاب آوردنشان سخت بود. خیلی سخت. و او کفِ دستش را که پیچیده در گاز و باند بود و هر روز چرکش را میکشیدند، نگاه میکرد و شرمش میآمد.