آدمها سه دستهاند. یک دسته آدمهایی که باید حتماً خودشان تجربه کنند، تا سرشان به سنگ بخورد و بشکند و درد بگیرد و بفهمند که سرشکستگی چهطوری است و چه دردی دارد و عاقبتش به کجا ختم میشود.
دستهٔ دوم آدمهایی هستند که میخوانند و میبینند و میشنوند، اما همهٔ خواندهها و دیدهها و شنیدههایشان را پای قصههای خیالپردازانهٔ یک ذهن آشفته میگذارند و فردا صبح، فارغ از همهٔ دانستههایشان از خواب بیدار میشوند. اینها همان کسانی هستند که دنیا را جای بدی برای زندگی میدانند و هر روز، از کثیفی هوا و دنیا و آدمها و جامعه، بیشتر از دیروز مینالند.
اما دستهٔ سومی هم وجود دارد. آنهایی که از تجربههای دیگران، کولهباری بزرگ برای خودشان میسازند. کسانی که از بیراهههای رفته، گذر نمیکنند و چشمهای تیزبینشان را به مسیر زندگی دیگران میدوزند، تا پایشان به سنگی که پای دیگری را شکست، آزرده نشود. اینها همان کسانی هستند که سرنوشتشان را با قلم تدبیر و آگاهیخود مینویسند… شما جزو کدام دستهاید؟