شگفت آنکه وضع هنری يکباره و به طور ناگهانی تغيير کرد و بهتر شد. اولين باری که او را ديدم چهرهای بیفروغ و پريدهرنگ داشت. مثل دختری که در دنيا هيچ گونه دلخوشی و روزنه اميدی برايش وجود ندارد، امّا حالا ابرهای ابهام و نااميدی از سيمايش زدوده گشته و به جای آن پرتو اميد و سعادت در چهرهاش میدرخشيد، به نحوی که اين تغيير حالتش چون صبحی اميدبخش به جای افسردگی سابق جايگزين شده بود. من قبل از آن نمیتوانستم رنگ چشمهای بیفروغ اشکآلودش را تشخيص بدهم. آن هاله اندوهی که دور چشمهای او را گرفته بود اينکه به شعاعی از خوشحالی و مسرت تبديل گشته بود که قلبش را روشن میساخت و من میتوانستم رنگ ميشی