بهار ۱۹۶۱، مقدار زیادی زغالسنگِ برّاق آوردند توی مدرسهٔ ابتداییِ ما. ما به حدی دورافتاده بودیم که نمیدانستیم آنها چه هستند. اما یکی از بچههای باهوشتر تکهای برداشت، گازی بهش زد و شروع کرد به جویدنش. نگاهِ نزدیک به خلسهٔ روی چهرهاش به این معنا بود که حتماً خوشمزه است، برای همین ما هم هجوم آوردیم و هر کدام تکهای برداشتیم و شروع کردیم به جویدن. هر چه بیشتر میخوردم، طعمش بهتر میشد، تا اینکه بهنظرم مطلقاً خوشمزه رسید. بعد، تعدادی از بزرگسالهای روستا که داشتند نگاهمان میکردند آمدند ببینند چه چیزی را با آن ولع میخوریم، و خودشان هم به ما پیوستند. وقتی مدیر مدرسه آمد تا این ضیافت را متوقف کند، بلوایی به پا شد. یادم نیست که زغالسنگ توی شکمم چه حسی داشت، ولی طعمش را هرگز فراموش نمیکنم. اصلاً برای یک دقیقه هم تصور نکنید که آن زمان به ما خوش نمیگذشت. ما از خیلی چیزها لذت میبردیم. سرفهرستِ چیزهای لذتبخش خوردن چیزی بود که تا پیش از آن هرگز غذا محسوبش نمیکردیم.