شب با دهان باز به لاسوگاس وارد شدند. روشنترین و پُرزرقوبرقترین شهر جهان. در عمرشان چنین جایی ندیده بودند. اینهمه صدا و نور و تجمل. پسر بزرگ از شگفتزدگی آنها تفریح میکرد. خودش هم سر ذوق آمده بود. بعد از مستقر شدن در هتل با عجله برگشتند شهر و رفتند توی یکی از کازینوهای بزرگ پُر از آدم و ماشینهای قمار و تفریح. محمود یاد فقیر فقرای کشور خودش افتاده بود و به طور جدی داشت به اختلاف طبقاتی و بیعدالتی در جهان فکر میکرد.