ژنرال او را با همه نیرو در آغوش گرفت و همانطور نگهش داشت تا نتواند تکان بخورد و با بوسههای نرم، پیشانی، چشمها، گونهها و گردنش را آنقدر نوازش کرد تا آرام گرفت. بعد شال را باز کرد و نزدیک بود نفسش بند بیاید. دختر هم کاملاً برهنه بود، زیرا مادربزرگش که با او در یک اتاق میخوابید برای اینکه مانع بیرون رفتن و سیگار کشیدنش شود، لباسهایش را پیش خود نگه داشته بود، غافل از اینکه او سحرگاهان خود را در شال میپیچاند و خارج میشود.