اریکو ناگهان با تمام دقت به صورت من نگاه کرد. «یوئیچی قبلاً به من گفت که تو ووفی را به یادش میآوری، همان سگی که داشتیم. میدانی ـ واقعاً همینطور است.»
«اسمش ووفی بود؟»
«بله، یا ولفی.»
در حالی که فکر میکردم، گفتم: «هوم. ووفی.»
«تو هم چشمهایی به همان قشنگی داری، مویی به همان قشنگی... وقتی برای بار اول دیروز ترا دیدم، مجبور شدم جلوی خودم را بگیرم که نخندم. تو واقعاً شکل او هستی.»