چای کیسهای را میاندازم داخل ماگ و آب کتری را جوشیدهنجوشیده میریزم رویش. برای خودم چای نمیریزم. اینطوری میفهمد قرار نیست معاشرت کنیم. چایش را زودتر میخورد و خلاص.
دستهی ماگ داغ شده، ولی نه آنقدر که نشود تا هال دستم بگیرمش. راه میافتم. کف پایم میسوزد. شیوا خردهشیشههای روی زمین را خوب جارو نکرده. دارد از پایم خون میآید. داغی خون را حس میکنم. اول باید چای را بدهم دستش بعد به پایم میرسم. سرم را میچرخانم. یک خط نازک از خون پشت سرم راه افتاده. درِ ورودی را رد میکنم. تنم میخورد به جالباسی کنار در. خودم عادت ندارم لباسهایم را اینجا آویزان کنم. حتماً مال اوست. خم میشوم. کاپشن چرم مشکی خزدار. برش میدارم. بوی سیگار بهمن کوچک توی دماغم میپیچد. آنجاست. نشسته روی کاناپهام. فندک میزند. سیگارش روشن میشود. کیسهنایلون شهر کتاب کناردستش و کتابهایم روی پاهایش. همهشان هستند. جومپا لاهیری، سام شپارد، رضا قاسمی و بقیه.