ای نوجوانی! نوجوانی! تو به همهچیز بیاعتنایی، گویی همهی گنجهای گیتی در چنگ توست، درد و رنج را بهبازی میگیری، حتا اندوه در صورتت زیبا مینماید، بیپروایی و بهخود اعتماد داری، با غرور میگویی: نگاه کنید، من جاودانهام اما نمیدانی که روزهایت شمرده شده، میگذرند و میگریزند بیآنکه نشانی ازخود بهجای بگذارند. همهچیز درتو مانند برف و موم درآفتاب، نابود میشود. ای نوجوانی شاید تمام رمز خوبی و زیباییات در این نباشد که هرچه بخواهی میکنی، بلکه شاید در این باشد که فقط میپنداری انجام دادن همهچیز برایت ممکن است، شاید راز زیباییات همانا در این باشد که فرصت را بیهوده از دست میدهی و نمی توانی آن را غنیمت بشماری یا شاید در اینکه زمان را بیهوده از دست میدهی تا روزی به خود بگویی: اگر نوجوانیام را بیهوده از دست نمیدادم چهها که نمی کردم!»