رؤسای جمهور دو کشور از مناسبات خوبشون گفتن، از روابط سیاسی و اقتصادیشون، از مبارزه با تروریستها، از مبارزه با کشورهای قدرتمند، از پیدا کردن راهی برا دور شدن از وابستگی و... که یهو چشمشون افتاد به اسکناس. اسکناس تا اومد بگه چرا اینجوری نگام میکنین، هر دو رییسجمهور پریدن روش. این گفت اول من دیدم مال منه، اون گفت نهخیر، اول من دیدم پس مال منه.
مترجمه مدام همین دو جمله رو ترجمه میکرد و چیز دیگهای از دهنش بیرون نمیاومد. بدبخت اسکناس مونده بود چی بگه و چیکار کنه.
بالاخره دو رییسجمهور اونقدر اسکناس رو کشیدن که از وسط پاره شد و هر نیمهش دست یکیشون موند. اما مگه دستبردار بودن؟ هر دوشون ادعا داشتن تمام اسکناس مال اونه، چون اول اون بوده که اسکناس رو دیده. عاقبت با کینه و نفرت و اختلافات عمیق و درحالیکه تو دست هر کدومشون نصف اسکناس بود از هم جدا شدن.