آن دو هیولا ساکن فکر و ذهن ما بودند. آری. یکی از آن دو حرص طلا، و دیگری، زبانم لال؛ اتفاقی دیدنِ زیرپوشِ دخترک همسن و سالمان بود.»
«میخواهم از آن دو چیز به خاطر اینکه اینقدر پوچ و مسخره بودند تشکر میکنم، چون به ما فهماندند که انسان به چه چیزهایی میتواند اعتقاد پیدا کند و برای حفظشان آنچنان با شور، حرص و ولع رفتار کند».