جملات زیبا از متن کتاب ایوانف | طاقچه
تصویر جلد کتاب ایوانفsubscriptionAvailable

کتاب ایوانف

۳.۹(از ۱۵ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۳۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

مانند سایه میان مردم حرکت می‌کنم، با سری سنگین، روحی خسته، درهم‌شکسته، نومید، بی‌عشق، بی‌ایمان، بی‌هدف، بی‌آن‌که بدانم کیستم، چرا زنده‌ام، چه می‌خواهم...
Mohammad
۵۹
دیگر خودم را نمی‌شناسم. روزهای زیادی سردرد دارم، از بی‌خوابی رنج می‌کشم، گوش‌هایم مدام وزوز می‌کنند... کجا فرار کنم؟ به‌راستی راه چاره‌ای نمی‌بینم...
Mohammad
۴۰
آدم‌هایی به‌دردنخور، کلماتی بیهوده، پرسش‌هایی پوچ و مسخره که باید به آن‌ها پاسخ داد. جانم به لب رسیده، دکتر، به‌راستی از شدت کلافگی جانم به لب رسیده. تندخو، زودخشم، خشن و مسکین شده‌ام تا آن‌جا که دیگر خودم را نمی‌شناسم. روزهای زیادی سردرد دارم، از بی‌خوابی رنج می‌کشم، گوش‌هایم مدام وزوز می‌کنند... کجا فرار کنم؟
علی دائمی
۱۱
دارم کتاب می‌خوانم... باشد برای بعد.
amir
۱۰
این‌چنین است حال و وضع من. در گذشته می‌توانستم کار کنم، ساعت‌ها فکر کنم و هیچ‌وقت هم احساس خستگی نمی‌کردم. حالا دست به هیچ کاری نمی‌زنم، به هیچ‌چیز فکر نمی‌کنم و روح و جسمم فرسوده است. وجدانم شب و روز آزارم می‌دهد، خودم را به‌طور کامل مقصر احساس می‌کنم اما موفق نمی‌شوم بفهمم نسبت به چه چیزی.
در جست و جوی کتاب بعدی
۴
کرم‌های شب‌تاب شب‌ها می‌درخشند، فقط به این منظور که پرنده‌های شب‌گرد آن‌ها را ببینند و بهتر بتوانند شکارشان کنند؛ فلسفهٔ وجود آدم‌های خوب و درستکار هم این است که مردم از حسادت برای‌شان حرف دربیاورند و به آن‌ها تهمت بزنند.
علی دائمی
۳
آدم می‌تواند پزشکی بسیار خوب و ماهر باشد اما نتواند چیزی دربارهٔ روح انسان بداند.
علی دائمی
۳
تا زمانی که مرد صحیح و سالم است، هیچ توجهی به او نمی‌کنید اما به محض این‌که سلامتی‌اش را از دست می‌دهد و شروع می‌کند به نالیدن، او را بغل می‌کنید. آیا همسر مردی سالم و بانشاط بودن، این‌همه ناخوشایندتر از بازی‌کردن نقش پرستار برای فردی است که دارد رو به انحطاط می‌رود؟
علی دائمی
۳
دکترها و وکیل‌ها، درست مثل هم هستند، با این تفاوت که وکیل‌ها به چاپیدن شما اکتفا می‌کنند، حال آن‌که دکترها هم شما را می‌چاپند و هم می‌کشند.
pejman
۳
موقعی هم که آدم امیدوار است، پیری لذت‌های خودش را دارد؛ اما من هیچ امیدی ندارم، به هیچ‌چیز و هیچ‌کس.
pejman
۳
برای ما عشق یعنی خود زندگی. وقتی می‌گویم دوستت دارم یعنی می‌خواهم اندوهت را رفع کنم، حاضرم با تو تا آن سر دنیا بروم... اگر داری از کوهی بالا می‌روی، دنبالت بیایم، به طرف سیلاب‌رویی پایین می‌روی، همراه با تو پایین بروم. به‌طور مثال برای من چه خوشبختی‌ای بالاتر از این وجود دارد که تمام شب از نامه‌هایت رونوشت بردارم، یا مراقب باشم بیدارت نکنند، یا صد کیلومتری کنارت راه بروم.
Mehrgol
۳
شما مهربانید، باهوشید، ولی می‌دانید، چه‌طوری بگویم، چیزی کم دارید: انگیزش، آه، اگر آدم انگیزش داشته باشد، شاخ دیو را می‌تواند بشکند
علی دائمی
۲
می‌دانی قضیه از چه قرار است، رفیق؟ تو قربانی محیطت هستی.
Ati
۲
چه چشم‌انداز دلپذیری! پی نثر آمده بودم، شعر نصیبم شد...
Ati
۲
«در تو رنج‌های گذشته و جوانی ازدست‌رفته‌ام را دوست دارم...»
آرزو بیگدلی
۲
گفت: «پدر، کرم‌های شب‌تاب شب‌ها می‌درخشند، فقط به این منظور که پرنده‌های شب‌گرد آن‌ها را ببینند و بهتر بتوانند شکارشان کنند؛ فلسفهٔ وجود آدم‌های خوب و درستکار هم این است که مردم از حسادت برای‌شان حرف دربیاورند و به آن‌ها تهمت بزنند.»
آرزو بیگدلی
۲
شما عقیده دارید که از همه بهترید؟ شابلسکی: به‌هیچ‌وجه، من آدمی بی‌سروپا هستم، فرومایه، مثل همهٔ مردم. تغاری دهان‌گشاد. مدام به خودم بدوبیراه می‌گویم، باور کنید. کی هستم؟ چه آدمی می‌توانم باشم. در گذشته آزاد، ثروتمند و خوشبخت بودم و حالا... یک انگل، نان‌خوری اضافی، دلقکی بدون داشتن چهره‌ای خاص برای خودش. برایم پیش می‌آید که خشم و تحقیرم را فریادزنان به سر این مرد خالی کنم. آن‌وقت مردم به حرف‌هایم می‌خندند و خودم هم همراه با آن‌ها. غمگینانه سر تکان می‌دهند و می‌گویند: «پیرمرد بی‌نوا، خل‌وچل است»... اما بیش‌تر وقت‌ها حرف‌هایم را درک نمی‌کنند، متوجهم نمی‌شوند.
در جست و جوی کتاب بعدی
۲
«گل‌ها هر بهار دوباره شکوفا می‌شوند اما شادی‌ها نه.»
در جست و جوی کتاب بعدی
۲
دوست عزیز، آدم مثل سماور است. می‌تواند مدت‌ها خاموش در گوشه‌ای بماند اما لحظه‌ای فرا می‌رسد که تویش زغال می‌ریزند و به غلغل می‌افتد!
در جست و جوی کتاب بعدی
۲
ببینم، اگر بمیرم شما غمگین می‌شوید؟ ایوانف: دارم کتاب می‌خوانم... باشد برای بعد.
Mehrgol
۲
توی خانه ماندن برایم طاقت‌فرساست. به محض این‌که خورشید غروب می‌کند، روحم را شکنجه می‌دهد، دچار اضطراب و دلشوره می‌شوم. نپرس چرا، خودم هم نمی‌دانم.
Mehrgol
۲
چرا امروز این‌همه غمگین‌اید؟ ایوانف: سرم درد می‌کند؛ به‌علاوه امان از دست این آدم‌ها.
Mehrgol
۲
همین را کم دارم که گرفتار ماجرایی عشقی هم بشوم. خدا مرا از چنین بلایی مصون بدارد.
Mehrgol
۲
ساشا: [به ایوانف:] چرا امروز این‌همه غمگین‌اید؟ ایوانف: سرم درد می‌کند؛ به‌علاوه امان از دست این آدم‌ها.
Rahele Kia
۲
در هر یک از ما چرخ و دنده‌ها، پیچ و مهره‌ها و سوپاپ‌هایی فراوان وجود دارد که امکان ندارد بتوانیم با دو سه نشان و با اولین احساس طرف را بشناسیم.
محسن
۱
دوست عزیزم، نمی‌توانی تصورش را بکنی که چه‌قدر دلم برای دوستانم تنگ شده. بعضی وقت‌ها چنان دلم می‌گیرد که می‌خواهم خودم را دار بزنم...
amir
۱
در تمام عمرم نه به پزشک‌ها اعتماد کرده‌ام، نه به وکیل‌ها و نه به زن‌ها، همهٔ کارها و حرف‌هاشان مزخرف، مزخرف، دوزوکلک و حقه‌بازی است.
amir
۱
«گل‌ها هر بهار دوباره شکوفا می‌شوند اما شادی‌ها نه.»
Ati
۱
گوش کنید، آقای شرافتمند. آدم وقتی همراه با خانمی است، مرتب شرافتمندی‌اش را به رخ او نمی‌کشد. چندان خوشایند نیست، حتا خیلی هم ملال‌آور است. با خانم‌ها هرگز دربارهٔ فضیلت‌هاتان حرف نزنید وگرنه درصدد برمی‌آیند بفهمند حرف‌تان درست است یا نه.
Ati
۱
مردها خیلی گرفتارند، سرشان گرم کارشان است، عشق برای‌شان در درجهٔ سوم اهمیت قرار دارد. فقط می‌خواهند با معشوقه کمی حرف بزنند، توی باغ با او قدم بزنند و وقتی هم که مرد، چند قطره اشکی بر مزارش بریزند، همین و بس. اما برای ما عشق یعنی خود زندگی.
Ati
۱