بابا گفت: «اگر مردی را بکشی، يک زندگی را میدزدی. حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی، حق بچههايش را از داشتن پدر میدزدی. وقتی دروغ میگويی، حق کسی را از دانستن حقيقت میدزدی. وقتی تقلب میکنی، حق را از انصاف میدزدی. میفهمی؟»
فهميدم. وقتی بابا شش ساله بود، نصفههای شب دزد میزند به خانه پدربزرگم. پدربزرگ که قاضی شريفی بوده، با دزد رودررو میشود. اما دزده با چاقو میزند توی گلويش و او را درجا میکشد ـ از بابا پدرش را میدزدد.