گفت: «برادر بانک خون، میدانی یکی از این جوانهای رزمنده چطور شهید شد؟»
کاکو با اشتیاق پرسید: «چطور؟»
پزشکیار جوان گفت: «دو تا پایش قطع شده بود. برای اتاق عمل که آمادهاش میکردیم، در حالی که از شدت خونریزی رنگش پریده بود، گفت خودتان را خسته نکنید، سلام من را به امام برسانید. چشمهایش را بست و شهید شد. خوشا به سعادتش.»