جملات زیبا از متن کتاب زندگی خوب بود | طاقچه
تصویر جلد کتاب زندگی خوب بودsubscriptionAvailable

کتاب زندگی خوب بود

۴.۱(از ۷ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
حسن رحیم پور

قیمت:

۳۲۴,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

«عملیات نزدیک است، بچه‌ها را خواستند. اما ما دیگر از آب گذشتیم و راهی شهر و دیاریم. عمری بود داداش، چه دیر گذشت! فکر می‌کنم نه بچگی کردم، نه جوانی. فکر می‌کنم همیشه در جنگ بودم. داغ رفتن بچه‌ها و دوستانم پیرم کرد، پیر.»
MSadra
۳
در مقابل دیدگان من آخرین دست و پا را زده بود. نزدیک من جان داده بود، در فاصله دو سه متری من. جوانی بود که اگر می‌خواست، می‌توانست سال‌های سال برای خود، خانواده و کشورش کار کند، از نیرو و فکرش استفاده کند ولی از جانش مایه گذاشته بود تا از عقیده و خاکش دفاع کند. می‌توانست به جبهه نیاید. ازدواج کند، عشق را با تمام شیرینی‌اش تجربه کند، پنجاه شصت سال دیگر نفس بکشد، غذا بخورد، بخوابد و... اما در شروع جوانی شهادت را با جان و دل انتخاب کرده بود
Blue_sky
۱
گفت: «برادر بانک خون، می‌دانی یکی از این جوان‌های رزمنده چطور شهید شد؟» کاکو با اشتیاق پرسید: «چطور؟» پزشکیار جوان گفت: «دو تا پایش قطع شده بود. برای اتاق عمل که آماده‌اش می‌کردیم، در حالی که از شدت خون‌ریزی رنگش پریده بود، گفت خودتان را خسته نکنید، سلام من را به امام برسانید. چشم‌هایش را بست و شهید شد. خوشا به سعادتش.»
MSadra
۱
راننده اصفهانی گفت: «پس به نظر شما، ما حالا قاچاقی زنده‌ایم؟»
MSadra
۱
ناله و فریاد صدها مجروح برای همیشه و تا پایان عمر در گوشم طنین‌انداز خواهد بود. گریه و شیون دلیر مردان، جوان‌ها و نوجوان‌هایی که خون بر بدنشان دَلمه بسته بود، خونی که به سیاهی می‌زد و آغشته به خاک بود. خاکی که برای حفظش مردانه جنگیده بودند تا دیگر هم‌وطنانشان با آسایش در پارک‌ها قدم بزنند و زندگی کنند.
mmm
۱
اینان بزرگ‌مردانی بودند که خیلی چیزها را نادیده گرفته بودند و برای وطنشان، برای ایمانشان و برای دینشان می‌جنگیدند. از مهر همسر، شیرینی فرزند، محبت پدر و مادر، آینده و تمام متعلقاتش دست شسته بودند و آرزویشان شهادت بود و وصال یار.
mmm
۱
بیرون، خورشید خودنمایی می‌کرد و با ما و جنگ کاری نداشت. منصفانه به طرفین جنگ می‌تابید. چه زیبا، چه گرم و چه خوب می‌تابید. خورشید که سال‌های سال طلوع کرده بود و غروب. بی‌تردید بر اسکندر و چنگیز و هیتلر هم تابیده بود. ولی هیچ کدام از نگاه خورشید خجالت نکشیده بودند.
Blue_sky
۰
کشاورزی، بیل بر دوش، می‌رفت تا با همت، زمین و آب معجزه کند. کاری شگفت که به سادگی از کنار آن می‌گذریم.
Blue_sky
۰
هرچند جنگ خوب نیست و من از اولین جنگ که بین آن دو برادر رخ داد، تا به حال، با تاریخ گریستم و... اما این جنگ، جنگ نیست. دفاع از انقلاب، اسلام، خاک و ناموس ماست. این رویارویی با دنیای ظلم و بیدادگری است.
mmm
۰
وقتی با خودت هستی، با همه چیز هستی. به دلخواه، بر هر چهره و تصویر و بر هر آنچه که دوست داری ببینی، رنگ می‌زنی و طرح می‌دهی. وقتی با خودت هستی، حتی در جمع، در شهر و در پررفت و آمدترین مناطق، می‌توانی هیچ چیز نبینی و هیچ نشنوی. وقتی مجبور نیستی با کسی حرف بزنی، اجباری هم به گوش‌کردن حرف‌ها نداری.
mmm
۰
پزشکیار جوان گفت: «دو تا پایش قطع شده بود. برای اتاق عمل که آماده‌اش می‌کردیم، در حالی که از شدت خون‌ریزی رنگش پریده بود، گفت خودتان را خسته نکنید، سلام من را به امام برسانید. چشم‌هایش را بست و شهید شد. خوشا به سعادتش.»
mmm
۰
چه می‌توانستم بکنم؟ آیا آیندگان بر ما خرده نخواهند گرفت؟ آیا فرزندانمان و فرزندان فرزندانمان از ما نخواهند پرسید چرا؟ اما نه. خرابه‌های بُستان، آن همه خاک‌ریز و سنگر، آن همه ادوات جنگی منهدم‌شده و... همه و همه گواه هستند که آن‌ها آمدند، کشتند، زنان و دختران را مورد تجاوز قرار دادند، زنده‌به‌گور کردند و اگر نمی‌جنگیدیم باز می‌آمدند. مثل همه تجاوزگران تاریخ.
mmm
۰
شهید شدن برای من یک آرزوست. نمی‌ترسم، چون هدف دارم. چون دینم را باور دارم. چون می‌دانم پس از امروز فردایی هم هست. آنجا از من می‌پرسند که برای عقیده و ایمانم چه کار کردم.
mmm
۰
در یک گوشهٔ پارک، سُرسره‌ای با پله‌های شکسته بود. کمی آن طرف‌تر، چرخ‌فلکی که یک صندلی کم داشت و غیر قابل استفاده می‌نمود. دو سه نوجوان دوازده، سیزده ساله، با پیشانی‌بندهای قرمز، خودشان را با آن‌ها مشغول کرده بودند. نوجوان‌هایی که از راهی دور برای جنگیدن، نه، برای دفاع آمده بودند. حتی جنگ و جبهه هم مانع بچه بودن و بچگی کردن آن‌ها نمی‌شد.
mmm
۰
حتی جنگ و جبهه هم مانع بچه بودن و بچگی کردن آن‌ها نمی‌شد. خوشحال و پُرتحرک از همان سُرسره شکسته و چرخ و فلک نامتعادل استفاده می‌کردند. بازی بچه‌ها جالب‌ترین منظره در آن شهر درهم‌شکسته بود. بچه‌ها، بی‌خیال و شنگول مشغول بازی بودند و گاه‌گاه به نام یکدیگر را صدا می‌زدند. دشمن از همین بچه‌ها می‌ترسید. همین بچه‌ها بودند که دنیایی را به تعجب و ستایش واداشته بودند.
mmm
۰
گفت: «پس نمی‌شود با پای مصنوعی دوید!» با اشارهٔ سر جواب منفی دادم. لبخندی زد و گفت: «اما من می‌دوم، خواهی دید. من حالاحالاها کار دارم. این دفعه دوم است که مجروح شدم. دفعهٔ قبل پای راستم تیر خورد، اما این بار پای چپم قطع شد. اما عیب ندارد. پای مصنوعی‌ام را که گرفتم، برمی‌گردم. تا ظلم هست ما هستیم و...»
mmm
۰
چند روز بود که خودم را ندیده بودم، و این موفقیت بزرگی بود.
mmm
۰