با عباس آقا گرم صحبت بودیم، داشت ماجرای طلاق خواهرزادهاش را تعریف میکرد که یکمرتبه شنیدم آقا بلند گفت: «شاید بنویسند.»
هر دو برگشتیم رو به آقا. نگاه من به کنار جاده بود. ما که برگشتیم او هم به ما نگاه کرد. بعد انگار که بخواهد مثلاً به بچه کوچکی چیزی را حالی کند، گفت: «توی تاریخ، این سفر را میگویم:»