چنان آس و پاسم که بهر چراغم
ندارم به کف پول نفت و فتیله
ز بس خوردهام حسرتِ آبِ دیزی
شده هیکلم خشک و لاغر چو میله
مخارج گران است و من بیریالم
حوائج زیاد است و من بیوسیله
چه سخت است تحصیل یک لقمۀ نان
در این دوره بی مکر و نیرنگ و حیله
شدم عاصی و ذلّه از بس که دیدم
دورویی و نامردی و شیلهپیله
به دنیا همین دلخوشی دارم و بس
که بیگانهام از صفات رذیله