برفِ درشت میبارد
این فاصلهی کوتاه اگر پیمودنی بود
به جمع بزرگ خانواده میرسیدم...
هنوز هم کنار پنجره میمانم
اتاق پهلویی گرم و گیراست، میدانم
پدربزرگها، خانمبزرگِ تهران، با موی حنابسته
بابا و عمهتوران، مادر چلهگُلی و خندان
همه جوانتر از من، چهقدر هم جوان
کافی است به آن اتاق سرک بکشم
کنارشان بنشینم بیحرف