حالا در این خانه کوچک، یوسف خوشحال بود که بیشتر وسایل را خودش ساخته است. بعدازظهرها که از مرکز رزمی برمیگشت، دوش میگرفت، لباس عوض میکرد و بعد دوربین عکاسی، بوم و رنگ نقاشی را برمیداشت و میرفت سراغ کوچههای قدیمی و خلوت. کوچههای خلوتی که شاخههای بهار نارنج از دیوارهای کاهگلی باغهای آنها آویزان بود. از هر منظرهای که خوشش میآمد، اول عکس میگرفت و بعد شروع میکرد به نقاشی کردن.