بلند شدم و قامت بستم.
سلام نمازم را که دادم، رو کردم طرف ایرج. دیدم هنوز سر به سجده دارد. حال عجیبی پیدا کردم. لحظهای همانطور نگاهش کردم و بعد هم شروع به خواندن دعا کردم. اذان صبح که از بلندگوهای اردوگاه پخش شد، بلند شدم و دیدم ایرج همچنان سر به سجده دارد. با تعجب بالای سرش رفتم. کنارش چمباتمه زدم و گفتم: «التماس دعا ایرججان. بس است دیگر! نماز صبح را بزنیم برویم که آفتاب دارد درمیآید.»
تکان نخورد. دستم را گذاشتم روی گردهاش و غُر زدم: «دِپاشو دیگر! میدانیم خیلی گُلگدایی.»
دست که به او زدم، درازبهدراز روی زمین ولو شد! تازه متوجه شدم که آقا ایرج ساعتهاست خوابش برده و مشغول زیارت هفت پادشاه است!