جملات زیبا از متن کتاب آن سوی مه | طاقچه
تصویر جلد کتاب آن سوی مهsubscriptionAvailable

کتاب آن سوی مه

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
داریوش عابدی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Tamim Nazari
۰
: «پیر شده‌ای، عمو!» عمو عبدالله سینی را روی زمین گذاشت و گفت: «عجله نکن بابا؛ تو هم می‌شوی!»
Tamim Nazari
۰
تا حالا یک موشک هم به خانهٔ ما، حتّی به نزدیکی خانهٔ ما نخورده است؛ شاید به خاطر این‌که بابا و مامانم خیلی می‌ترسند!
Tamim Nazari
۰
در وسط‌های اخبار، گویندهٔ اخبار می‌گوید که امروز ساعت نه، چند هواپیما، شهر ما را بمباران کردند. مامان داد می‌کشد: «مهدی! دیدی این دفعه هم در رفتیم!» بابا شانه‌های مامان را با یک دست می‌گیرد و می‌گوید: «دیوانه‌ها! حالا اگر مردید، داد بزنید، جنگ جنگ تا پیروزی!» بعد بر می‌گردد و به من می‌گوید: «چه‌طوری محدثه؟ خوشحال نیستی؟» یک‌دفعه چشمم می‌خورد به کامیونی که از سر پیچ می‌آید جلوی ماشین ما. مامان جیغ می‌کشد: «مهدی!»
Tamim Nazari
۰
معلم بد است که کلاس را به هم می‌ریزد، نه شاگرد بد!
Tamim Nazari
۰
محصول دست، مزه دارد کاک صالح؛ قوه هم دارد. می‌دانی چند وقت است محصول دست خودمان را نخورده‌ایم! برای همین است که پیر شده‌ایم، حال نداریم، ولی آن وقت قوی می‌شویم، جوان می‌شویم. باور کن!
Tamim Nazari
۰
«آخر چرا نمی‌فهمی! من خسته شدم! از این دربه‌دری خسته شدم! هیچ کس ما را در روستایش راه نمی‌دهد. می‌گوییم طرفداری کردیم، ولی کردها را می‌کشیم. می‌گوییم کردها با ما هستند، ولی کدام کرد با رغبت به ما جا و غذا می‌دهد؟ ماه پیش مردم آن روستا را چرا قتل عام کردیم، ها؟ بگو! مگر غیر از این بود که به ما غذا ندادند؟ نداشتند که بدهند، ولی ما همه را کشتیم. ما شدیم کردکش، کاک صالح! ما بنایمان از اوّل این نبود! بود؟ ها؟»
Tamim Nazari
۰
پنج سال چشم‌بسته به کشتار و غارت روستاییان پرداخته و به بهانهٔ مبارزه با انقلاب، هر مخالفی را کشته و خانه‌اش را سوزانده بود؛ تا این‌که در کمینی که چند ماه پیش پاسداران و پیش‌مرگان به آن‌ها زده بودند، به خود آمد. تمامی دوستانش، و آن‌هایی که پنج سال دوشادوش هم جنگیده بودند و پشت‌شان به پشت هم گرم بود، در آن کمین، کشته شدند. ناگهان احساس کرد که دیگر تکیه‌گاهی ندارد؛ هم، دوستانش را از دست داده بود و هم مردم را. نمی‌خواست مانند آن‌ها کشته شود. تازه میل زنده ماندن در او زنده شده بود، ولی مگر چند سال دیگر می‌توانست در میان کوه‌ها زندگی کند! پیری هم داشت رمقش را می‌گرفت و او عصایی برایش نداشت.
Tamim Nazari
۰
در کشتار مردم روستایی که جای آن‌ها را لو داده بودند، فهمید که دیگر رغبتی به کشتن مردم ندارد، دیگر از همه چیز زده شده بود و هر کار یارانش باعث نفرت بیشتر او از آن‌ها می‌شد.