اسکناس بیست مارکی را برداشتم و ریزریز کردم. ساعت مچیام را درآوردم و آنقدر به زمین کوبیدمش تا از کار افتاد. به ذهنم خطور کرد که اگر دلم بخواهد، همان لحظه میتوانم میان خیابان بدوم و کلمات وقیحی بر زبان بیاورم و از سرِ لذت، هر زنی را که میخواهم، در آغوش بگیرم؛ یا اولین کسی را که میبینم، با تیر بزنم یا شیشه مغازهای را خرد کنم ... اینها تمام چیزی بود که آن لحظه از ذهنم گذشت: رؤیای قانونشکنی هم دامنه محدودی دارد.