به شهری رسیدیم که نامش اندیمشک بود. از دور، صدای انفجار توپ میآمد؛ اما شهر چهرهای جنگی نداشت. جای انفجار و تخریبی هم به چشم نیامد. فاصلۀ جبهه تا شهر را پرسیدم. محمد میگفت که «دزفول که شش کیلومتر دورتر از اندیمشک است، زیر باران توپ و موشک عراقیهاست».
نماز صبح را در اندیمشک خواندیم. هوا که روشن شد گشتی در شهر زدیم. همراهان، وسایل مورد نیازشان را خریدند و سپس در میدان اصلی سوار اتوبوسهای نظامی شدیم تا به شوش برویم. در راه، محمد در بارۀ ارتفاعاتی که در دست عراقیها بود برایم توضیح میداد. گاهگاهی دود سیاه انفجاری از دور دیده میشد. رفتیم و رفتیم تا به دروازۀ شهر شوش رسیدیم. آنجا بر تابلوی بزرگی با خط زیبا نوشته شده بود: «به شوش، شهر شهیدان گمنام، خوش آمدید.» در شهر، رفتوآمدی نبود. شهر، خالی از سکنه بود. من برای اولین بار پا به شهری در منطقۀ جنگی گذاشته بودم. جابهجا، رد پای انفجار دیده میشد. در سکوت آن شهر خالی از زنوبچه، صدای زیبای بلبلها و گنجشکها به گوش میرسید. این صدا هم گاهی با انفجاری ساکت میشد.