راستش آقای نویسنده، قدمت روی چشم! ولی دیر آمدی سراغ ما. من دیگر پیر شدهام و خیلی چیزها از یادم رفته است. دیگر مثل آن موقعها، همه چیز را به یاد نمیآورم. امان از پیری! ببین چهطور دستهایم میلرزد. انگار نه انگار روزگاری توی گود زورخانه، پنجه در پنجهی جوانهای مشهدی میانداختم. باز هم برای این که شرمندهات نشوم، هر چه یادم مانده، برایت میگویم. باقیاش با خودت؛ هر طور دوست داری، جفت و جورش کن!