شیر در قفس بود. برایش برهای آوردند تا بخورد.
خُب. چه چیز لذیذتر و بهتر از یک بره مطیع و کوچولو.
اما بره ما از شیر نترسید و انگار که شیر، مادرش باشد، به آرامی به طرف شیر رفت. شیر که از اینهمه صفا و سادگی برّه دلش به رحم آمده بود، پنجههایش را بست و ترجیح داد گرسنه بماند تا اینکه برّه کوچولو را به دندان کشد.