شامش را زیر درختهای خانهی میزبان میخورد و متواضعانه بشقاب کثیفش را دست میگرفت و میبرد میداد به مادرم که خودش بشوید. میلیونها بار از میزبان تشکر میکرد و به عادت قدیمش از مادر هم. حالا من چه کنم؟ چه میتوانم بکنم؟ گاهی دلم میخواهد ادای او را دربیاورم. دلم غذا میخواهد، برای تشکرِ بعدش؛ گرسنه نیستم! پدر ناراحت بود که چرا نمیتواند بیش از این از مادر تشکر کند و دنبال خلوتی بود که بیحضور دیگران، حتا عزیزان، با مادر مهربان باشد، دلجو و دلخواهش شود و از آرامش مادر آرام بگیرد. برای همین از مهمانی متنفر بود.