یک قاعده بیشتر توی جنگ نیست: زدی، بردی. همین و تمام. ولی ماجرای ما اینطوری تمام نشد.
وقتی صلح شد، وقتی برگشتیم به جامعۀ خودمان، اینطرف خاکریز گفتیم خودیها و اینطرف خاکریزها که بدتر از دشمن نیستند، درست میشود، درستشان میکنیم! توی جامعه، توی کار، گاهی میشد که از بیانصافی، بیقانونی، بیعدالتی و هرچیزی که بدم میآمد کلافه میشدم و گاهی به ستوه میآمدم. گاهی واقعاً میخواستم بزنم فرد پشت میز را با یک خمپارۀ شصت له کنم، ولی نمیشد؛ انگار دشمن آمده اینطرف خاکریز و دائم جلوی چشمت نیروی خودی، غیرخودی میآیند و میروند و تو نمیتوانی تشخیص بدهی کدام را باید بزنی. فهمیدم زدنی در کار نیست، سازشی هم در کار نیست، پس باید از نو جامعه را ساخت، باید تغییر داد. تازه فهمیدیم که ساختن به راحتیِ خرابکردن نیست.