مریم با دهانی پر از شن و ماسه به التماس افتاد و از گوشهٔ چشمهایش اشک آمد.
رشید فریاد زد: «بخور!» بعد دود سیگارش را در صورت مریم فوت کرد.
مریم جوید ولی در دهانش چیزی شکسته شد.
رشید گفت: «خوب است!» صورتش میلرزید. «حالا میفهمی که مزهٔ غذایت چطور بود. حالا متوجه شدی که چی تو این ازدواج به من دادی، فقط خوراک بد، نه هیچ چیز دیگری.»
بعد، رفت. مریم سنگریزه، خون و تکههای دو دندان شکستهاش را بیرون انداخت.