چیزی که میترساندم این بود که وقتی دزد شدم حس میکردم در احاطهی دزدها و مزدورها هستم. چشمِ چپم دوباره میپرید و وقتی یک ورِ وجدانم نتوانست جلوی سرزنشهای ورِ دیگر که سرش هوار میشد دربیاید ناچار مذبوحانه دنبال مقصر دیگری گشتم. در روزنامهها خوانده بودم که گاهی طلاق به جنایت ختم میشود. وقتی پنجساله بودم والدینم طلاق گرفتند. سرنخ خوبی بود و من را به جای بهتری رساند.