یکی از دوستان من که به صورت داوطلبانه در آسایشگاه فعالیت میکند، سالها به مصاحبت و همراهی با مردمی میپردازد که آخرین قدمهایشان در زندگی را برمیدارند. او شبهای طولانی در کنار تختشان مینشیند، دستهایشان را میگیرد و آرام آواز میخواند. او خودش را «مامای مرگ» میداند. و میگوید: «این پایان، تولدی دیگر است. و من احساس خوششانسی میکنم که به آنها برای گذشتن از آن کمک میکنم».