ماه هم انگار چیزیش شده بود و بیرون نمیاومد.
باغ زود خالی شد. اما فردا، فرداش همه جا پیچید که تموم اونها که شب از دست مهتاب لیوان پر کرده بودن مُردن. حتی خود مهتاب. همه از سَم مرده بودن. بعد از همون شب بود که درِ اینجا رو تخته کردن و دیگه هیچکی این طرفها پیداش نشد. یک شبه همهچی دود شد و رفت هوا.»