ابروهایش در هم بود. با عصبانیت گفت: «چرا رفتی روی سنگر؟! اگر خدای نکرده چیزی میشد...»
سرم را پایین انداختم و گفتم: «معذرت میخواهم، ببخشید!»
گره ابروهایش باز شد. دست انداخت دور گردنم و صورتم را بوسید. لبخند زد و گفت: «تو من را ببخش که بلند صحبت کردم. گفتم ممکن است خدای نکرده...»
پیشانیاش را بوسیدم و گفتم: «شما درست میگویی؛ من اشتباه کردم.»
دلش نمیآمد برود. میخواست هر طور شده از دلم دربیاورد. مطمئنش کردم که ناراحت نیستم تا با خیال راحت پیشروی را ادامه بدهد.