گویند روزی شاگردی پیش استاد خود رفت، کفشهایش را به گوشهای پرت کرد و در را محکم به هم کوبید و نزد او نشست؛ سپس رو به استاد گفت: «از راه دوری آمدهام تا درس زندگی را به من بیاموزید.»
استاد گفت: «برخیز و برو کفشهایت را با نوازش جفت کن و از آنها عذرخواهی کن، بعد به سراغ در برو و نوازشگون آن را ببند و از آن هم عذرخواهی کن؛ آنگاه نزد من بیا!
شاگرد رفت و این دو کار را کرد و آمد و گفت: «استاد! آمادهام تا درس جدید را یاد بگیرم.»
استاد گفت: «اولین درس زندگی تو این باشد که اشیایی را که در خدمت تو هستند نوازش بدهی!»