گاهی روی یک صندلی راحت بنشین و با خود گفتوگو کن. برای مثال، میتوانی خودت را فردی دیگر تلقی کنی و به او بگویی: «تو دچار گرفتگی و قبض شدهای. بسیاری از آدمها دچار گرفتگی و قبضاند. این حالت تو ناشی از شوکها و سرخوردگیهای گذشتهی توست. همینهاست که آدم را سرد و زمخت میکند. با چسبیدن به گذشتهها، ناخودآگاه، معنا و هویتی دروغین برای خود میسازی. این، شیوهی تفکر کهنه است و دیگر نیازی به چنین شیوهای نیست. تو غمگین نیستی. تو محروم از محبت نیستی. تو نادیده گرفته نشدهای. تو سرشار از منفیبافی نیستی. تو آنقدر عقبافتاده نیستی که توسط رفتار کورِ دیگران مطرود شوی. حالا دیگر وقت آن رسیده که یکبار و برای همیشه، از تظاهر به این که ترسِ دیگران، جهل دیگران، و رفتار بد آنها تو را جریحهدار کرده است، دست برداری. در زندگی بشری، از این ترسها و نادانیها و بدیها زیاد بوده است و زیاد خواهد بود. پارهای از ذهن، دوست دارد در تاریکی بماند. همان پاره است که به این شوکها و ضربهها چنگ میزند و به آنها سفت میچسبد تا آن هویتِ کوچولوی خود را حفظ کند. آخرین نشانههای این چنگزدنها و سفت چسبیدنها نیز باید محو شوند. دیگر نباید از این که تو آدمی آسیبدیده و زخمی و جریحهدار هستی، هویت کسب کنی.