جملات زیبا از متن کتاب قصر قند | طاقچه
تصویر جلد کتاب قصر قند

کتاب قصر قند

۳.۴(از ۵ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
بیتا قلندر
انتشارات: 
نشر چشمه

قیمت:

۱۲۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
لذت غریبِ کارِ تنوری همین بود؛ دوست داشت آدم‌هایی را که در آتش نسوخته‌اند بسوزاند. آن‌ها را می‌دید که در میان شعله‌های آتش نعره می‌زنند و می‌خواهند خودشان را خاموش کنند اما نمی‌توانند. حمیرا می‌سوخت، اما نمی‌توانست دم برآورد.
کاربر ۸۷۷۰۹۲
۰
هیچ دوربینی چهرهٔ میرُک و ناهید و حمیرا و ننه خدابخش را نقش نکرده بود. زن بلوچ باید چهره‌های گذشته‌اش را فقط در ذهنش با خود حمل کند، مثل درختی که حلقه‌های سال‌هایش را در خود دارد. آینه آخرین صورت را به او نشان می‌دهد، اما او باید بتواند همهٔ چهره‌های گذشته‌اش را برای خود تصویر کند. مرد بلوچ هم باید روی یار را گوشهٔ خاطر حک کند. صورت سفید میرُک، میان دست‌های سیاه و بزرگ عثمان، ازیادرفتنی نبود؛ هر لحظه جان می‌گرفت و پیش نظر می‌آمد. آی نی‌نیِ چشم‌های براقش که انگار با زغال سیاه‌شان کرده بودند.
کاربر ۸۷۷۰۹۲
۰
شاید سپیده‌دم روز هفتم بود که باران گرفت. شاید هم چاکر این‌طور فکر می‌کرد که باران گرفته یا فکر می‌کرد که روز هفتم است. شاید هیچ‌کدام از این‌ها نبود. شاید چاکر وهم برش داشته بود که عده‌ای صدایش می‌زنند، وگرنه او به کسی نگفته بود که کجا می‌خواهد خودش را اسیر کند. که ای کاش نکرده بود. چاکر دستانش را برای گرفتن دانه‌های باران کاسه کرده بود و به صداهایی که حتم می‌دانست از کاسهٔ سرش بلند می‌شوند جوابی نمی‌داد.
کاربر ۸۷۷۰۹۲
۰