جملات زیبا از متن کتاب پوتین قرمزها | طاقچه
تصویر جلد کتاب پوتین قرمزهاsubscriptionAvailable

کتاب پوتین قرمزها

خاطرات مرتضی بشیری بازجو و مدیرمسئول جنگ روانی قرارگاه خاتم‌الانبیا

۴.۴(از ۶۲ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
فاطمه بهبودی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

قیمت:

۵۴۳,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

مادرم یکی از اهالی بهشت است؛ چون تمام قواعد زندگی شرعی را نه فقط بلد بود، که رعایت می‌کرد. بدون اجازۀ آقاجان آب نمی‌خورد و احترام زیادی برایش قائل بود.
toghiani
۹
شکسته بسته گفت: «تحصیلات شما چیست؟» ـ بی‌سوادترین رزمندۀ جمهوری اسلامی ایرانم! متعجب نگاه کرد: «جداً تحصیلات شما چیست؟» خندیدم: ـ باور کنید من مثل شما دکتر نیستم! دست و پایش را گم کرده بود و پریشان سر تکان می‌داد. طرّۀ موی روی پیشانی را به عقب راند و گفت: «خدا صدام را لعنت کند که به ما گفته بود همۀ نیروهای سپاه پاسداران روستایی و بی‌سوادند! اگر شما بی‌سوادید، خدا به داد ما برسد!»
Reza
۶
«إرحَموا عَزیز قُوم ذِل»
www.ZnBook.ir
۴
نیروهایی که به دوکوهه می‌آمدند، آموزش‌دیده بودند و آنجا آخرین آمادگی‌ها را برای عملیات پیدا می‌کردند. در واقع، دوکوهه سکوی آمادگی بود نه سکوی آموزشی.
www.ZnBook.ir
۳
مادرم زنی مذهبی بود. بعد از انقلاب، نماز جمعه‌اش ترک نمی‌شد. خیسِ عرق از نماز می‌آمد. می‌گفتیم: «مامان، افتادی از پا!» می‌گفت: «هر کسی سه تا نماز جمعه را نرود، منافق است!» سوادش قرآنی بود و جهد داشت در ماه رمضان قرآن را ختم کند. خیلی چیزها را می‌دانست؛ بدون اینکه کسی به او گفته یا جایی خوانده باشد. مادرم یکی از اهالی بهشت است؛ چون تمام قواعد زندگی شرعی را نه فقط بلد بود، که رعایت می‌کرد. بدون اجازۀ آقاجان آب نمی‌خورد و احترام زیادی برایش قائل بود. حتی وقتی بچه‌ها بزرگ‌تر شدند و پیش می‌آمد که از آقا انتقاد می‌کردیم، سفت و سخت می‌ایستاد.
siroos122
۲
در حالی که اسرای ما در بدترین شرایط به سر می‌برند، احمقانه است که با شما راجع به بندهای کنوانسیون وین و ژنو صحبت کنم. ـ اما بین ما و شما تفاوتی وجود دارد؛ دولت شما اسلامی است و رفتارتان باید با اعمال ما متفاوت باشد. ـ برای شروع حق با شما است؛ اما برای تلافی این طور نیست. خوب می‌دانید که بنا به نصِّ صریح قرآن، می‌توانیم معامله‌به‌مثل کنیم. اما بنا به توصیۀ حسین بن علی (ع)، حالا که قدرت در دست ماست، گذشت می‌کنیم و اجازه می‌دهیم شما رو در روی ما بنشینید و با ما بحث کنید.
zahra.n
۲
احوال‌پرسی کوتاهی پرسید: «چه کارهایی از دستت برمی‌آید؟» ـ اگر چند و چون کار دستم بیاید، کارهایی بلدم. دربارۀ کارهایی که در گذشته انجام داده بودم
zahra.n
۲
در زندگی شخصی‌ام دریافته بودم هر وقت دلشوره به سراغم می‌آید و به خودم بی‌اعتماد می‌شوم، موفقیتی از راه می‌رسد تا بفهماند این من نیستم که کار را پیش می‌برم؛ دست دیگری است! همین خیالم را هرچند برای لحظاتی آسوده می‌کرد.
📚☕
۲
شمس در این دیدار حدود چهارصد سؤال، که در بازجویی از اسرای عراقی می‌پرسیدند، در اختیارم گذاشت تا با نوع کار جنگ روانی آشنا شوم. سؤال‌ها را خواندم. محور پرسش‌ها دربارۀ اوضاع زندگی اسیر، اوضاع اقتصادی، وضعیت بازار در عراق، وجود مواد غذایی یا نبود آن‌ها، کمبودها، وضعیت بهداشت در جبهه‌ها، اختلافات قبیله‌ای و عشیره‌ای، امکانات زیستی، و سؤالاتی مرتبط با ضمیر اسرا بود.
zahra.n
۱
زیر دوربین ۱۰۴ خبرنگار خارجی، اعم از رادیویی و تلویزیونی، افسران ارشد را هدایت کردیم و در سه چهار ردیف اول نشستند. پشت سر آن‌ها افسران جزء سپس درجه‌دارها را نشاندیم و بعد سربازها. سکوت دلهره‌آوری بر فضای کمپ حاکم بود. نگرانی را در چشم‌های همکارانم می‌دیدم. یک‌مرتبه اسیری از صفوف جلو فریاد زد: «بِسم الخُمینی و الصَدر الاسلام لازم یَنتصر...» چند نفری از اسرای اطراف او را همراهی کردند. چیزی نگذشت که این صدا در تمام فضای کمپ طنین‌انداز شد. کسی از میان جمعیت فریاد زد: «لاإله‌إلاالله، صَدام عَدوّ‌الله...» همه یک‌صدا تکرار کردند.
یا حسین(ع)
۱
انگیزه و باور رزمندگان ما زمین تا آسمان با نیروهای عراقی تفاوت داشت. آن‌ها به زن و بچه، باغ و ویلا، و حتی مرسدس بنزی که در آفتاب پارک کرده بودند فکر می‌کردند. اما رزمندۀ ما وقتی به جبهه می‌رفت، با همه کس و همه چیز خداحافظی می‌کرد. ما جنگ را مدیون دل پاک رزمندگانمان هستیم.
یا حسین(ع)
۱
ارتش عراق در حالی جنگ با کشور ما را آغاز کرد که یکی از قوی‌ترین ارتش‌های خاورمیانه به شمار می‌رفت.
📚☕
۱
نگاهی به دور و بر انداخت و گفت: «من آجرلوام!» گفتم: «هر کی هستی، باش! منم موزائیک‌لوام!»
UNKNOWN.........
۰
حال وقتی به ثمرۀ یک عمر زندگی‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم آن‌قدر که باید مفید نبودم و می‌توانستم از این بهتر باشم. اما، شاکرم برای همه چیز. شاکرم که هنوز زنده‌ام. شاکرم که زندگی‌ام تمام نشده و می‌توانم برای خلقِ دنیایی بهتر و مهربان‌تر تلاش کنم.
#دور_از_ذهن
۰
در کودکی من این خانه بزرگ‌ترین خانۀ کلاونگا به شمار می‌رفت. البته بزرگی آن چندان به چشم ما نمی‌آمد؛ چون خانوادۀ پرجمعیتی بودیم. پدرم چهار همسر داشت و از هر یک فرزندانی. جمعاً ۲۴ نفر بودیم. جالب اینکه بحث تنی و ناتنی در خانوادۀ ما مفهومی نداشت. این موضوع به نگرش مادرم برمی‌گشت که به کانون خانواده اهمیت می‌داد و همسر اول پدرم بود. بنا به همین دیدگاه، پدر را اصل دیده‌ایم و از اول خون او را ملاک قرار داده‌ایم که در رگ همۀ ما جاری است. نسل اجداد پدری‌ام به تبریز می‌رسد. ما از تبار ملت ناآرام آذربایجان شرقی بودیم که حدود دویست سیصد سال پیش به کلاونگا تبعیدمان کرده بودند.
اکبر
۰
نگهداری گاو و گوسفند کار اصلی اجداد من برای گذران زندگی بود. اما این به تنهایی کافی نبود و در کنار آن باید کارهای دیگری هم به دست می‌گرفتند. پدربزرگ از چالوس زغال بار پنج شش قاطر می‌کرد و از راه کوهستان شمشک و گاجره، ایگِل و باغگِل، و فشم و اوشان تا تهران پیاده می‌آمد. بار زغال قاطرها را می‌فروخت و برمی‌گشت.
اکبر
۰
اوایل سال ۱۳۵۷، که راه‌پیمایی‌ها جان بیشتری گرفته و در گوشه و کنار مملکت ندای انقلاب بلند شده بود، افسران و درجه‌داران پادگان هم راحت‌تر دربارۀ این موضوع با هم گفت‌وگو می‌کردند. گاهی این صحبت‌ها به بحث‌های عمیق و ادامه‌داری می‌انجامید. به‌جز بچه‌های انقلابی پادگان، که جمعیت بیشتری را شامل می‌شدند، علاقه‌مندان به توده‌ای‌ها، کمونیست‌های غیر توده‌ای، گروهک مجاهدین خلق، و چند نفر از اعضای گروه‌های نهضت آزادی و جبهۀ ملی هم در میان آن‌ها دیده می‌شد.
اکبر
۰
رفتنم به کمپ، با این هدف که محیط را بشناسم و به مرور با اسرا آشنا شوم، چند بار تکرار شد. کم‌کم ذهنیتم دربارۀ عراقی‌ها تغییر کرد. توجهم به این موضوع بیشتر شد که آن‌ها انسان هستند، با تمام ظرافت‌ها و محدودیت‌های آدمی. آن‌ها اهدافی داشته و گاهی بنا به مصالحی در جنگ حضور یافته‌اند. دیگر اینکه هم‌کیش و هم‌آیین من هستند.
اکبر
۰
گفتم: «این درست که شما به وظیفه‌ات عمل کردی؛ اما ما هم وظیفه‌ای در مقابل شما داریم...» حرفم را برید: ـ قاعدۀ جنگ ایجاب می‌کند پناهندگی حین عملیات پذیرفته نباشد. دیگر اینکه از وضع موجود گله‌ای ندارد و آنچه را که ولیِّ او برایش بخواهد، حتماً خیر و صلاح او در آن است. بعد از گفت‌وگوی آن روز، به صداقت عبدالرضا ایمان آوردم. وقتی لشکر بدر در حال تشکیل بود، نام عبدالرضا در گروه احرار می‌درخشید. گروه بدر از کمپ جدا شدند و در عملیات کربلای ۵ شنیدم که همگی دلاورانه جنگیدند و با رشادتی که از خود نشان دادند نیروهای عراقی را در تنومۀ عراق تا بصره عقب راندند.
اکبر
۰
۱۲ با سرهنگ ابومضر و سرهنگ ابوغسان همراه شدم و به کمپ موقت سپنتا رفتیم. اسیری را برای بازجویی احضار کردم که دفعۀ قبل در دادن اطلاعات با من راه نیامده بود. امیدی به همکاری‌اش نداشتم. یکی از سرهنگ‌ها، که متوجه یأس و ناکامی‌ام شده بود، گفت: «حاجی، حرف نمی‌زند؟» ـ نه. ـ او را بسپار به من. می‌دانم چطور به حرفش بیاورم! سر تکان دادم که باشد. سرهنگ روبه‌روی اسیر نشست و ابروها را در هم کشید. به لحن تند گفت: «من سرهنگ ستاد... همۀ شما من را می‌شناسید! وقتی بگویم فلان کار را می‌کنم، حتماً آن کار را انجام می‌دهم. حالا هم باید حرف بزنید. باید به هر سؤالی که می‌پرسم جواب بدهید... می‌زنمتان زمین و با کفش می‌کوبم توی دهنتان...»
اکبر
۰
از طرفی دیدم فحاشی و توهین‌های او نه فقط منجر به حرف زدن اسیر نمی‌شود، که او را سرسخت‌تر می‌کند. او، که گویی دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت یا آب از سرش گذشته بود، با همان حالت واماندگی اسارت گفت: «من غیر از آنچه گفتم حرفی ندارم. هر کاری می‌خواهید بکنید!» سرهنگ را از اتاق بیرون کشیدم و گفتم: «جناب سرهنگ، شما دیگر چرا؟ چرا به اسیر توهین می‌کنی؟» ـ برای اینکه حرف بزند. ـ مطمئن باش اگر قرار بود با خرد کردن شخصیتش حرف بزند، تا به حال به حرف آمده بود. به چشم‌های سرخ سرهنگ زل زدم و گفتم: «ما هر دو مسلمانیم. این کارها در مرام شیعۀ علی بن ابی‌طالب نیست!»
اکبر
۰
قبل از آن هم چند مورد توهین به اسیر را دیده و از بازجو خواسته بودم کرامت اسرا را حفظ کند. آن روز به سرهنگ، که دلسوز ما بود، گفتم: «هیچ فکر کرده‌ای اسیری که به او توهین شده دربارۀ جمهوری اسلامی ایران چه فکری خواهد کرد و چه ذهنیتی از ما را با خود به کشورش می‌برد؟!» سرش را به علامت نفی تکان داد. ـ اگر ما به اسیری توهین یا او را شکنجه کنیم، او فقط یک دشمن نیست، بلکه یک خانواده دشمن است که در مقابل ما ایستاده! چه بسا یک خانواده نیست که یک عشیره است! یک عشیره نیست که یک قبیله است... با این تفکر با یک سیلی به اسیر یک استان از کشور خصم را با خودمان دشمن کرده‌ایم.
اکبر
۰
آن‌ها در یک نشست کاملاً رسمی از اسیر سؤال می‌کردند و بازجویان بر اساس نوع کار خود گاهی به تهدید و زورگویی متوسل می‌شدند. اما من باید حسی را در اسیر به وجود می‌آوردم که او با من احساس راحتی کند و حرف بزند؛ حرف‌هایی که در پیشبرد جنگ روانی علیه رژیم و سیستم حکومتی و نظامی عراق به ما کمک می‌کرد.
اکبر
۰
گفت‌وگو با سرگرد جمال جبار علی، اهل بغداد و سرهنگ‌دوم سَلیم حَمود العُرِیبی، اهل عماره که هر دو در کربلای ۵ به اسارت درآمده بودند، از این دست گفت‌وگوها بود. صحبت با این دو یک سری پیچیدگی‌های عشیره‌ای، قبیله‌ای، و نیز برخی تبعیض‌های اجتماعی در بین جامعۀ شیعه و سنی و مردم جنوب و شمال کشور را برای من روشن کرد و از دردهای پنهان آن‌ها از رژیم بعثی و صدام پرده برداشت. با این روش، که شخصاً به آن رسیدم، به اطلاعات مفیدی دست یافتم که بخشی از آن‌ها اصلاً در سؤال‌های من نبود، بلکه اسیر از روی صمیمیت با من آن اطلاعات را در اختیارم گذاشته بود؛ مطالبی که با زور اسلحه و فشار هم نمی‌توانستیم از آن‌ها بگیریم.
اکبر
۰
اول اینکه هر انسانی بندۀ لطف و محبت است و عراقی‌ها بیشتر. بداخلاقی، رفتار سرد و تلخ، و از آن بدتر به کارگیری خشونت برای مردم این کشور دریافت پاسخ معکوس را در بر دارد. آن‌ها نه تنها با فشار و ارعاب، تهدید، و تحقیر به صحبت کردن وادار نمی‌شوند، بلکه مقاوم‌تر می‌شوند. به تجربه دریافتم برادری که حین بازجویی اسیری شدت عمل به خرج می‌داد نمی‌توانست از وی اطلاعات بگیرد.
اکبر
۰
عراقی‌ها علیه ما تبلیغات و جنگ روانی راه انداخته بودند که: «اگر اسیر بشوید، ایرانی‌ها یا شما را می‌کشند یا آن‌قدر شکنجه‌تان می‌دهند که قالب تهی کنید!»
اکبر
۰
با این اطلاعات بر آن شدم از خلأ ذهنی و فکری اسیر عراقی برای بهره‌برداری تبلیغاتی و جنگ روانی استفاده کنم. یعنی سربزنگاهی که اسیر نگران آینده و سرنوشتش است، با او به گفت‌وگو بنشینم و اطلاعات اساسی از او دریافت کنم.
اکبر
۰
عراقی‌ها علیه ما تبلیغات و جنگ روانی راه انداخته بودند که: «اگر اسیر بشوید، ایرانی‌ها یا شما را می‌کشند یا آن‌قدر شکنجه‌تان می‌دهند که قالب تهی کنید!»
اکبر
۰
اول اینکه هر انسانی بندۀ لطف و محبت است و عراقی‌ها بیشتر. بداخلاقی، رفتار سرد و تلخ، و از آن بدتر به کارگیری خشونت برای مردم این کشور دریافت پاسخ معکوس را در بر دارد. آن‌ها نه تنها با فشار و ارعاب، تهدید، و تحقیر به صحبت کردن وادار نمی‌شوند، بلکه مقاوم‌تر می‌شوند. به تجربه دریافتم برادری که حین بازجویی اسیری شدت عمل به خرج می‌داد نمی‌توانست از وی اطلاعات بگیرد.
اکبر
۰
گفت‌وگو با سرگرد جمال جبار علی، اهل بغداد و سرهنگ‌دوم سَلیم حَمود العُرِیبی، اهل عماره که هر دو در کربلای ۵ به اسارت درآمده بودند، از این دست گفت‌وگوها بود. صحبت با این دو یک سری پیچیدگی‌های عشیره‌ای، قبیله‌ای، و نیز برخی تبعیض‌های اجتماعی در بین جامعۀ شیعه و سنی و مردم جنوب و شمال کشور را برای من روشن کرد و از دردهای پنهان آن‌ها از رژیم بعثی و صدام پرده برداشت. با این روش، که شخصاً به آن رسیدم، به اطلاعات مفیدی دست یافتم که بخشی از آن‌ها اصلاً در سؤال‌های من نبود، بلکه اسیر از روی صمیمیت با من آن اطلاعات را در اختیارم گذاشته بود؛ مطالبی که با زور اسلحه و فشار هم نمی‌توانستیم از آن‌ها بگیریم.
اکبر
۰