قلبم به شوق آمد و اشک بر چشمهایم نشست. ناگاه صدای گریه گنگ و بریدهای به حیرتم انداخت، به دوروبرم نگاهی کردم، همسر میزبان بود که سینهاش را به پنجره فشرده بود و میگریست. یاکف نگاه تندی به اطراف انداخت و پُرطنینتر و شیرینتر از پیش ادامه داد. نیکلای ایوانیچ نگاه به زمین دوخت و چشمکی برگشت. رِشک در چنبر احساس افتاده و دهنش سفیهانه بازمانده بود. دهاتی ریزاندام ژندهپوش در خلوت خود بهآرامی هقهق میکرد و سرش را با زمزمهای اشکبار تکان میداد.