تاکسی حرکت کرد و او در فکر موتوری بود که برده بودند و او نمی دانست که به بهمن چه بگوید. راننده از آینه به او نگاه کرد و گفت: «خون خودت رو بی خودی کثیف نکن. همشون تخم نابسم الله ان. صدتا عشوه می ریزن تا یکی رو از راه به در کنن. پناه بر خدا. تو این شهر از این جور چیزها زیاده. کدوم سیاه بختی به تور اینا می افته؟ مرد میخواد که یوسف دوران باشه و گول قر و اطوارشون رو نخوره. اینا رو این جور نبین که آروم اند. عینهو کولی غربیل بند می مونند که تمام شهر رو یکهو رو سر آدم خراب می کنن. عین دیفال خلا هستند. حالا کجا می ری؟»