لازم نیست تمام لبههای ناهموار زندگی را صیقل دهیم تا به توپی براق و درخشان تبدیل شود که انگار بینقص است و از جیب یک شعبدهباز، به زیبایی میغلتد و دور میشود. زندگی آنقدرها هم که میگویند زیبا نیست و با صداقتی وحشیانه جریان دارد: کشیشی در مستراح به گلوله بسته میشود؛ زنبورهای سرخ، مواد مخدر مصرف میکنند؛ مامورها، بیآنکه کسی مانعشان شود، شمارهتان را یادداشت میکنند تا جریمه شوید؛ همسرتان با ابلهی که هرگز کافکا نخوانده فرار میکند؛ گربهٔ لهشدهای با شکمی چسبیده به آسفالت ساعتها زیر نظر بیاعتنای رهگذران رها میشود؛ گلها در میان دود میرویند؛ کودکان در هر سنی از نه تا نود و هفت سالگی جان میدهند و مگسها روی توری پنجره له میشوند. تاریخ پر از چنین رویاروییهای دردناکیست.