درحالیکه لبخندی بر صورت داشتم، در خیابانها شروع به قدم زدن میکردم. وقتی با آدمهایی مواجه میشوم که رنج و درماندگی صورتشان را چروکیده کرده بود، رو به آنها لبخند میزدم. وقتی دروغی را میشنیدم که مثل روز روشن بود، لبخند میزدم. لبخند من حقیقی و برای دیگران کاملاً مشهود بود. خود را به داشتن آن لبخند عادت میدادم. تا اینکه آن لبخند پارهای جدانشدنی از من شد، و من از او.