«چرا این کارها را برایم کردی؟ من اصلاً لایق اینهمه محبت تو نیستم. من هیچوقت کاری برای تو نکردهام.»
شارلوت گفت: «تو با من دوست شدی و دوستی خیلی باارزش است. من برایت تار تنیدم چون دوستت دارم. حالا اینها به کنار، مگر زندگی غیر از این است. یک روز به دنیا میآییم، مدتی زندگی میکنیم و بعد هم میمیریم. زندگی عنکبوتی که بدون کثافتکاری نمیشود، آن هم با این قضیهٔ به دام انداختن و خوردن مگسها، چیکار کنیم، دست خودمان نیست. با کمک به تو شاید میخواستم یک ذره به خودم روحیه بدهم. خدا میداند که زندگی هرکسی به این چیزها نیاز دارد.»