حالا عادت کردهام، یک سال که زیاد است، آدم توی کمتر از آن هم عادت میکند.
مری
۰
باران نمنم میبارید و بند امیر را سوراخسوراخ میکرد.
مری
۰
بعد هم آنقدر بوی غذا میشنویم که انگار همیشه یک تکه دنبه و یک تکه پیاز توی گلویمان است
کاربر ۹۱۸۶۹۷۷
۰
ولی نمیخوابم. باز هم آگهیها را میخوانم. اگر بخوابم زود صبح میشود.
کاربر ۹۱۸۶۹۷۷
۰
آدمها گم میشدند. اولش خیال میکرد دلیلی دارد و آنهایی که گم میشوند کاری کردهاند اما بعد، وقتی که دوتا جوان دستفروش اتاقبغلیشان هم گم شدند، فهمید میشود هیچ کاری نکرد و گم شد.