بچهام سالم به آن طرف خیابان رسیده بود. از همان وقت بود که انگار اصلاً بچه نداشتم. آخرین باری که بچهام را نگاه کردم. درست مثل این بود که بچهٔ مردم را نگاه میکردم. درست مثل یک بچهٔ تازه پا و شیرین مردم به او نگاه میکردم. درست همان طور که از نگاهکردن به بچه مردم میشود حظ کرد، از دیدن او حظ میکردم. و به عجله لای جمعیت پیادهرو پیچیدم. ولی یکدفعه به وحشت افتادم. نزدیک بود قدمم خشک بشود و سرجایم میخکوب بشوم. وحشتم گرفته بود که مبادا کسی زاغ سیاه مرا چوب زده باشد.