فکر زد و خورد را کنار میگذارد. پای راستش را از بیخ بریده بودند و ناچار بود با چوب زیر بغل حرکت کند. از سوی دیگر، بازوی چپش چنان آسیب دیده بود که با آن میتوانست کم و بیش بر عصایی تکیه دهد و بس. به طورکلی، مردی باوقارتر و آرام از آب درآمد؛ منتها گاهگاه، با نیش زبان زخمهایی میزد که کم از تیزی شمشیر سابقش نداشت.