من هر وقت که نتوانم کاری بکنم و نتوانم بیکار بمانم، یعنی بدجوری کلافه و علاف باشم، یا میخوابم یا غذا میخورم.
بازمانده
۳
یادم میرود حواسم را جمع کنم.
بازمانده
۲
راستش، به حرفهای او گوش نمیدادم. این عادت من بود و هست: هر وقت کسی زیاد رودهدرازی میکند، مخصوصاً اگر چرتوپرت بگوید، وانمود میکنم که دارم به حرفش گوش میدهم و در همان حال میروم در عالم خودم، چشمهایم باز گوشهایم بسته.
بازمانده
۲
دماغ آقای هاشمی با بقیهٔ اجزای صورتش نمیخواند؛ خیلی بزرگتر از آنها بود، مخصوصاً از دو چشمش که عین دوتا نخود بود. انگار در کارگاه خلقت دماغِ آدم درشتهیکلی را اشتباهی نصب کرده باشند روی صورت او که مرد ریزنقشی بود.
بازمانده
۲
چشمهایش این را نشان میداد، دلش به اندازهٔ تمام ابرهای عالم گرفته بود.
بازمانده
۱
یاد دورهٔ کودکیام افتادم. نمیدانم فریبِ خاطراتم بود یا بهراستی اینطور بود که به نظرم رسید در آن دورهٔ بازنیامدنی خیابانی که من در یکی از کوچههای پیچپیچِ آن زندگی میکردم همینقدر باصفا بود که این خیابانِ پُردرخت باصفاست
بازمانده
۱
هنرمندها بیشازاندازه حساساند. میرنجند ازت اگر زیاد سربهسرشان بگذاری.