گاستون: وقتی پدرمان مرد و من خیلی کوچک بودم؟
ژرژ: دو سالت بود.
گاستون: و تو.
ژرژ: چهارده سال، باید از تو مواظبت میکردم. خب خیلی کوچک بودی. [سکوت] و به دلایل زیاد کودک موندی به دلیل پولهای زیادی که جلوت میریختم، به علت سختگیریها و خشونت مادر و ضعف و ناشیگری خود من. باید میتونستیم تربیت درست به تو بدیم. تو بیگناه بودی ما کاری برات نکردیم. کودکی مثل یه دیو با تو در جدال بود و ما باید اون رو از تو دور میکردیم. نه تنها کاری نکردیم بلکه همیشه متهمت میکردیم و تنهات میذاشتیم تا وقتی رفتی جبهه. روی سکوی ایستگاه قطار با تفنگ و کیف سربازی مثل پسر بچهها بودی که برای بازی لباس سربازی تنش کردن.