طبیعت، ناگهان هر آنچه دارد یعنی تمام قدرتی را که از بهشت و آسمانها گرفته به نمایش میگذارد؛ وقتی جامۀ پرنقش و نگار خود را به تن میکند و خود را با گلهای تازه میآراید... به دلایلی مرا به یاد دختر بیمار و ضعیفی میاندازد که شما بارها با دلسوزی به او توجه کردهاید و همیشه با رحم و شفقت دیگران روبرو میشود و ناگهان در یک لحظه به طرز غریبی تغییر کرده و زیبا میشود و شما را مبهوت و حیران میکند تا جایی که از خود میپرسید: چه نیرویی توانسته در آن چشمان محزون و افسرده چنین شعلهای بیفروزد؟ چه چیزی به آن گونههای رنگپریده رنگ داده؟ چه نفسی به آن چهرۀ رنجور احساس بخشیده؟ چرا چنین تنفس میکند؟ چه چیزی نیروی زندگی و زیبایی را به چهرۀ این دختر بیچاره بازگردانیده و لبخندی چنین شادمانه بر لبانش نشانده؟