هرگز در زندگی به کسی به اندازۀ این جاروساز غبطه نخورده بودم. نه به شاگرد اول، نه به نابغۀ ریاضی، نه به بهترین بازیکن تیم فوتبال و حتی به هاگنباخ هم غبطه نخورده بودم که برادرش مدال شجاعت داشت؛ به هیچ یک از آنها به اندازۀ این جاروساز غبطه نخوردم که در حاشیۀ شهر اودسا نشسته بود و بیآزار پیپ خود را میکشید.